بتیاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بتیاره . [ ب ِ رَ / رَ ] (اِ) هرچیز که مردمان آن را دشمن دارند و هر صورتی که در نظرها زشت و قبیح نماید. (برهان قاطع). هر چیز ترسناک که زشت و دلیر بر کس نماید. مهیب . چیزی که مردم آن را دشمن دارند. (صحاح الفرس ). پتیاره . هرچیز مهیب ومکروه که بی اختیار بر کسی آید خواه حادثه ٔ زمانه و خواه جانور و خواه حکم قدر و بلیه ٔ فلک . (از آنندراج ) (انجمن آرا). مکر و فریب . پتیاره . (غیاث اللغات ). چیزی که دشمنش دارند. (شرفنامه ٔ منیری ) : نیاید ز ما با قضا چاره ای نه سودی کند هیچ بتیاره ای . فردوسی . چو لطفش آمد بتیاره ٔ زمانه هاست چو قهرش آمد اقبال آسمان هدرست . انوری . ◄ فتنه : بد گشت چرخ با من بیچاره چون کنم و آهنگ جنگ دارد و بتیاره چون کنم . کسائی . مرا چون صبر باشد در جدائی ازین بتیاره چون یابم رهائی . (ویس و رامین ). مرا مادر درین بتیاره افکند که بر رامین دلم را کرد خرسند. (ویس و رامین ). میان این دو بتیاره بماندم ز دو بتیاره بیچاره بماندم . (ویس و رامین ). گردش افلاک با بتیاره ٔ حکمش خجل صورت تقدیر در آئینه ٔ حکمش عیان . سید ذوالفقار شروانی . ◄ غول بیابانی . دیو. (برهان قاطع). دیو بزرگ . دیو فریب دهنده . (از فرهنگ شعوری ). دیو. (غیاث اللغات ) : جهانی بر آن جنگ نظاره بود که آن اژدها جنگ بتیاره بود. فردوسی . ◄ زشت . جادو. (یادداشت مؤلف ) : بوالمؤید اندر کتاب گرشاسب گوید که چون خسرو به آذربادگان رفت و رستم دستان با وی و آن تاریکی و بتیاره دیوان به فر ایزد تعالی بدید. (از تاریخ سیستان ). پیر و زال نفس اماره سر به زنجیر دیو بتیاره . شیخ الاسلام بهائی افندی . ◄ افسون . فریب . (غیاث اللغات ). ◄ یکی از دو خانه ٔ هریک از خمسه ٔ متحیره که آن خانه با آن کوکب ناموافق باشد. وبال . بطیارج . (یادداشت مؤلف از التفهیم ). و رجوع به پتیاره شود.
بتیاره . [ ب ِ رَ / رِ ] (اِ) رنج . محنت . بلا. آفت . (برهان قاطع). فتنه . رنج و عنا. (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٩٣). بلا. (صحاح الفرس ). پتیاره . و این لغت در اصل بدیاره بوده یعنی رفیق بد و زشت و مکروه و تبدیل یافته . (آنندراج ). بلیه ٔ فلک . (از انجمن آرای ناصری ). بلا و آفت . (غیاث اللغات ). بعضی بیتاره گفته اند. (از شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به پیتاره شود.