بالغ شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالغ شدن . [ ل ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خود را شناختن .بجای مردان رسیدن . بجای زنان رسیدن . بحد بلوغ رسیدن پسر یا دختر. (ناظم الاطباء). مدرک شدن : شاخ طفلی بود و نوخط گشت و بالغ شد کنون گرد زُمْرُد بر عذارش زآن عیان افشانده اند. خاقانی . از آنکس که بالغ شد اقبالش او را عروس ظفر در شبستان نماید. خاقانی . ای طفل که دفع مگس از خویش ندانی هرچند که بالغ شدی آخر نه همانی ؟ سعدی (صاحبیه ). ◄ رسیدن . منتهی شدن : تا به چهل سال که بالغ شود خرج سفرهاش مبالغ شود. نظامی .
فرهنگ طیفی واژهدان
بهحد بلوغ رسیدن، آمدن، رشد کردن، بزرگ شدن، استخوان ترکاندن، ریش درآوردن عاقل شدن
واژگان فارسی سره واژهدان
پزاویدن