باجسری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باجسری . [ ج ِ ] (ص نسبی ) منسوبست به باجسرا. (سمعانی ). رجوع به باجسرا شود : و مجاهدالدین ایبک دواتدار که سرلشکر خلیفه بود و ابن کر پیشتر میان بعقوبه و باجسری لشکرگاه ساخته بودند. (رشیدی ).
باجسری . [ ] (اِخ ) شهری بعراق عرب ... هوای آن [طریق خراسان از اعمال عراق عرب ] مانند بغداد است اما بسبب بسیاری ِ نخلستان بعفونت مایل است وشهرهای باجسری و شهرابان که دختری ابان نام از تخم کسری ساخته . (نزهةالقلوب چ لیدن ج ٣ صص ٤٢ - ٤٣).