واژه جو

باارز

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

باارز. [ اَ ] (ص مرکب ) پرقیمت . گرانبها. ارجمند : یکی را ز گردنکشان مرز داد سپه را همه چیز باارز داد. فردوسی . ورا زود سالار لشکر کنیم بدین مرز باارز مهتر کنیم . فردوسی . برین مرز باارز آتش بریخت همه خاک غم بر دلیران ببیخت . فردوسی . پس او نبرده فرامرز بود که با فر و با برز و باارز بود. فردوسی . بدین مرز باارز یار توام بهر نیک و بد دستیار توام . فردوسی .

معنی باارز | واژه جو