اوحدی | منطقالعشاق | خلاصه سخن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی کو آزمود، آنگاه پیوست نباید بعد از آن خاییدنش دست چو پیوندی و آنگاه آزمایی ز حیرت دست خود بسیار خایی دل عاشق سکونت پیشه باید عزیمت را نخست اندیشه باید
ضرورت خود یقینست این و آن را که کس دشمن ندارد دوستان را بداند، هر که او آگاه باشد که دلها را به دلها راه باشد درستانی، که عشق راست ورزند چو بید نو بهر بادی نلرزد
به قدر حسن خوبان دلفروزند چو خوبی بیش باشد، بیش سوزند بلایی باشد و مشکل بلایی! که یاری محتشم گیرد گدایی چو با زورآزمایان پنجه کردی یقین میدان که خود را رنجه کردی