اوحدی | منطقالعشاق | تمامی سخن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر با عقل داری آشنایی جدایی جوی ازین یاران، جدایی ز خلق آن ماه چون اندیشه میکرد شکیبایی و دوری پیشه میکرد برآشفت و پریشان کرد نامش به دست قاصدی گفتا پیامش
دگر نوبت، چو باد نوبهاری به عاشق برد بوی دوستداری به هوش آمد، بنالید از خطابش نوشت این چند بین اندر جوابش
دل عاشق بدان فکرت چو برخاست زبان خامه را پاسخ بیاراست رقم زد بر بیاض نامه چون زر بدین سان نکتهای تازه وتر