واژه جو

اوحدی | منطق‌العشاق | آغاز ده نامه

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

شنیدم کز هوسناکان جوانی به ناگه فتنه شد بر دلستانی رخش زرد و تنش باریک میشد جهان بر چشم او تاریک میشد شبی بیدار بود، از عشق نالان پریشان گشته چون آشفته حالان دلش را آتش سودا برآشفت چو آتش تیزتر شد باد را گفت:

معنی اوحدی | منطق‌العشاق | آغاز ده نامه | واژه جو