انوری | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو کاری ز یارم همی برنیاید چو نوری به کارم همی درنیاید چه باشد که من در غم او سرآیم چو بر من غم او همی سرنیاید ولیکن همین غم به آخر که با این همی هیچ شادی برابر نیاید مرا کز در دل درآید غم او ز صد شادی دیگر آن در نیاید به پیغامش از حال خود بازگویم کش از من نیاید که باور نیاید جوابم فرستد کزین میچه جویی اگر باورم آید و گر نیاید ترا با غم خویشتن کار باشد که از تو جز این کار دیگر نیاید توای انوری گر نباشی چه باشد ازین هیچ طوفان همی برنیاید