انجام دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انجام دادن . [ اَ دَ ] (مص مرکب ) تمام کردن و به آخر رسانیدن .(ناظم الاطباء). بپایان رسانیدن . کامل کردن . (فرهنگ فارسی معین ). انجامانیدن . برگذار کردن . اتمام . (یادداشت مؤلف ). ◄ اجرا کردن . عمل کردن . (فرهنگ فارسی معین ). سامان دادن . (آنندراج ) : صائب چه فارغند ز اندیشه ٔ حساب جمعی که کار آخرت انجام داده اند. صائب (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
جامه عمل پوشاندن، عملی ساختن، عملی کردن، تمام کردن، بههم آوردن، بهپایان رساندن، بهانجام رساندن، بهاتمام رساندن، فیصله بخشیدن، آرزوی کسی را برآوردن (برآورده کردن)، کامل کردن، بهکمال رساندن، پایان دادن بهبار نشستن، آرد خودرا بیختن و الک خودرا آویختن، رسیده شدن نهایی کردن، بستن، جمعکردن، تصویب کردن، امضا کردن مصمم بودن سروسامان دادن، روبهراه کردن، راه انداختن، حلوفصل کردن