اقبال لاهوری | پیام مشرق | سرود انجم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هستی ما نظام ما مستی ما خرام ما گردش بیمقام ما زندگی دوام ما دور فلک بکام ما مینگریم و میرویم جلوه گه شهود را بتکده نمود را رزم نبود و بود را کشکمش وجود را عالم دیر و زود را مینگریم و میرویم گرمی کار زارها خامی پخته کارها تاج و سریر و دارها خواری شهریارها بازی روزگارها مینگریم و میرویم خواجه ز سروری گذشت بنده ز چاکری گذشت زاری و قیصری گذشت دور سکندری گذشت شیوه بتگری گذشت مینگریم و میرویم خاک خموش و در خروش سست نهاد و سخت کوش گاه به بزم نا و نوش گاه جنازه ئی بدوش میر جهان و سفته گوش مینگریم و میرویم تو به طلسم چون و چند عقل تو در گشاد و بند مثل غزاله در کمند زار و زبون و دردمند ما به نشیمن بلند مینگریم و میرویم پرده چرا ظهور چیست؟ اصل ظلام و نور چیست؟ چشم و دل و شعور چیست؟ فطرت ناصبور چیست؟ این همه نزد و دور چیست مینگریم و میرویم بیش تو نزد ما کمی سال تو پیش ما دمی ای بکنار تو یمی ساخته ئی به شبنمی ما به تلاش عالمی مینگریم و میرویم