اقبال لاهوری | پیام مشرق | ساقی نامه - در نشاط باغ کشمیر نوشته شد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشا روزگاری خوشا نوبهاری نجوم پرن رست از مرغزاری زمین از بهاران چو بال تذروی ز فواره الماس بار آبشاری نپیچد نگه جز که در لاله و گل نغلطد هوا جز که بر سبزه زاری لب جو خود آرائی غنچه دیدی چه زیبا نگاری چه آئینه داری چه شیرین نوائی چه دلکش صدائی که میآید از خلوت شاخساری بتن جان بجان آرزو زنده گردد ز آوای ساری ز بانگ هزاری نواهای مرغ بلند آشیانی در آمیخت با نغمه جویباری تو گوئی که یزدان بهشت برین را نهاد است در دامن کوهساری که تا رحمتش آدمی زادگان را رها سازد از محنت انتظاری چه خواهم درین گلستان گر نخواهم شرابی، کتابی، ربابی نگاری سرت گردمای ساقی ماه سیما بیار از نیاگان ما یادگاری به ساغر فرو ریز آبی که جان را فروزد چو نوری بسوزد چو ناری شقایق برویان ز خاک نژندم بهشتی فرو چین به مشت غباری نبینی که از کاشغرتا به کاشان همان یک نوا بالد از هر دیاری ز چشم امم ریخت آن اشک نابی که تأثیر او گل دماند ز خاری کشیری که با بندگی خو گرفته بتی میتراشد ز سنگ مزاری ضمیرش تهی از خیال بلندی خودی ناشناسی ز خود شرمساری بریشم قبا خواجه از محنت او نصیب تنش جامه تارتاری نه در دیده او فروغ نگاهی نه در سینه او دل بیقراری از آن میفشان قطره ئی برکشیری که خاکسترش آفریند شراری