اقبال لاهوری | پیام مشرق | تنهائی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟ هزار لولوی لالاست در گریبانت درون سینه چو من گوهر دلی داری؟ تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟ رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی اگر به سنگ تو لعلی ز قطره خونست یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم سفر نصیب، نصیب تو منزلی است که نیست جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری فروغ داغ تو از جلوه دلی است که نیست سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت