اقبال لاهوری | پیام مشرق | بوی گل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی گل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد زان نازنین که بند ز پایش گشادهاند آهی است یادگار که بو نام دادهاند