اقبال لاهوری | پیام مشرق | آشنا هر خار را از قصه ما ساختی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آشنا هر خار را از قصه ما ساختی در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئی نی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گل یک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی پرتو حسن تو میافتد برون مانند رنگ صورت میپرده از دیوار مینا ساختی طرح نو افکن که ما جدت پسند افتادهایم این چه حیرت خانه ئی امروز و فردا ساختی