اقبال لاهوری | پس چه باید کرد؟ | بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه مؤسس ملت افغانیه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تربت آن خسرو روشن ضمیر از ضمیرش ملتی صورت پذیر گنبد او را حرم داند سپهر با فروغ از طوف او سیمای مهر مثل فاتح آن امیر صف شکن سکه ئی زد هم به اقلیم سخن ملتی را داد ذوق جستجو قدسیان تسبیح خوان بر خاک او از دل و دست گهر ریزی که داشت سلطنتها برد و بیپروا گذاشت نکته سنج و عارف و شمشیر زن روح پاکش با من آمد در سخن گفت میدانم مقام تو کجاست نغمه تو خاکیان را کیمیاست خشت و سنگ از فیض تو دارای دل روشن از گفتار تو سینای دل پیش ماای آشنای کوی دوست یک نفس بنشین که داری بوی دوست ایخوش آن کو از خودی آئینه ساخت وندر آن آئینه عالم را شناخت پیر گردید این زمین و این سپهر ماه کور از کور چشمیهای مهر گرمی هنگامه ئی میبایدش تا نخستین رنگ و بو باز آیدش بنده مؤمن سرافیلی کند بانگ او هر کهنه را برهم زند ای ترا حق داد جان ناشکیب تو ز سر ملک و دین داری نصیب فاش گو با پور نادر فاش گوی باطن خود را به ظاهر فاش گوی