اقبال لاهوری | زبور عجم | یاد ایامی که خوردم بادهها با چنگ و نی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد ایامی که خوردم بادهها با چنگ و نی جام میدر دست من مینای میدر دست وی درکنار آئی خزان ما زند رنگ بهار ورنیا ئی فرودین افسردهتر گردد ز دی بیتو جان من چو آن سازی که تارش در گسست در حضور از سینه من نغمه خیزد پی به پی آنچه من در بزم شوق آوردهام دانی که چیست؟ یک چمن گل یک نیستان ناله یک خمخانه می زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی دوستان خرم که بر منزل رسید آواره ئی من پریشان جادههای علم و دانش کرده طی