اقبال لاهوری | زبور عجم | گرچه میدانم که روزی بینقاب آید برون
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرچه میدانم که روزی بینقاب آید برون تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک ناله کی بیزخمه از تار رباب آید برون تاک خویش از گریههای نیمشب سیراب دار کز درون او شعاع آفتاب آید برون ذره بیمایه ئی ترسم که ناپیدا شوی پختهتر کن خویش را تا آفتاب آید برون در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون گر بروی تو حریم خویش را در بستهاند سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون