اقبال لاهوری | زبور عجم | گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد سخن دراز کند لذت نظر ندهد شنیدهام سخن شاعر و فقیه و حکیم اگرچه نخل بلند است برگ و بر ندهد تجلئی که برو پیر دیر مینازد هزار شب دهد و تاب یک سحر ندهد هم از خدا گله دارم که بر زبان نرسد متاع دل برد و یوسفی به بر ندهد نه در حرم نه به بتخانه یابم آن ساقی که شعله شعله ببخشد شرر شرر ندهد