اقبال لاهوری | زبور عجم | من هیچ نمیترسم از حادثه شبها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من هیچ نمیترسم از حادثه شبها شبها که سحر گردد از گردش کوکبها نشناخت مقام خویش افتاد بدام خویش عشقی که نمودی خواست از شورش یاربها آهی که ز دل خیزد از بهر جگر سوزی است در سینه شکن او را آلوده مکن لبها در میکده باقی نیست از ساقی فطرت خواه آن میکه نمیگنجد در شیشه مشربها آسوده نمیگردد آندل که گسست از دوست با قرأت مسجدها با دانش مکتبها