اقبال لاهوری | زبور عجم | قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند ز شاه باج ستانند و خرقه میپوشند به جلوتاند و کمندی به مهر و مه پیچند به خلوتاند و زمان و مکان در آغوشند بروز بزم سراپا چو پرنیان و حریر بروز رزم خود آگاه و تن فراموشند نظام تازه بچرخ دو رنگ میبخشند ستارههای کهن را جنازه بر دوشند زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب معاشران همه سر مست باده دوشند بلب رسید مرا آن سخن که نتوان گفت بحیرتم که فقیهان شهر خاموشند