اقبال لاهوری | زبور عجم | زمستان را سرآمد روزگاران
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زمستان را سرآمد روزگاران نواها زنده شد در شاخساران گلان را رنگ و نم بخشد هواها که میآید ز طرف جویباران چراغ لاله اندر دشت و صحرا شود روشنتر از باد بهاران دلم افسردهتر در صحبت گل گریزد این غزال از مرغزاران دمی آسوده با درد و غم خویش دمی نالان چو جوی کوهساران ز بیم اینکه ذوقش کم نگردد نگویم حال دل با رازداران