اقبال لاهوری | زبور عجم | در فن تعمیر مردان آزاد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک زمان با رفتگان صحبت گزین صنعت آزاد مردان هم ببین خیز و کار ایبک و سوری نگر وا نما چشمی اگر داری جگر خویش را از خود برون آوردهاند این چنین خود را تماشا کردهاند سنگها با سنگها پیوستهاند روزگاری را به آنی بستهاند دیدن او پختهتر سازد ترا در جهان دیگر اندازد ترا نقش سوی نقشگر میآورد از ضمیر او خبر میآورد همت مردانه و طبع بلند در دل سنگ این دو لعل ارجمند سجده گاه کیست این از من مپرس بیخبر روداد جان از تن مپرس وای من از خویشتن اندر حجاب از فرات زندگی ناخورده آب وای من از بیخ و بن بر کنده ئی از مقام خویش دور افکنده ئی محکمیها از یقین محکم است وای من شاخ یقینم بینم است در من آن نیروی الا الله نیست سجدهام شایان این درگاه نیست یک نظر آن گوهر نابی نگر تاج را در زیر مهتابی نگر مرمرش ز آب روان گردندهتر یک دم آنجا از ابد پایندهتر عشق مردان سر خود را گفته است سنگ را با نوک مژگان سفته است عشق مردان پاک و رنگین چون بهشت میگشاید نغمهها از سنگ و خشت عشق مردان نقد خوبان را عیار حسن را هم پرده در هم پرده دار همت او آنسوی گردون گذشت از جهان چند و چون بیرون گذشت زانکه در گفتن نیاید آنچه دید از ضمیر خود نقابی بر کشید از محبت جذبهها گردد بلند ارج میگیرد ازو ناارجمند بیمحبت زندگی ماتم همه کاروبارش زشت و نامحکم همه عشق صیقل میزند فرهنگ را جوهر آئینه بخشد سنگ را اهل دل را سینه سینا دهد با هنرمندان ید بیضا دهد پیش او هر ممکن و موجود مات جمله عالم تلخ و او شاخ نبات گرمی افکار ما از نار اوست آفریدن جان دمیدن کار اوست عشق مور و مرغ و آدم را بس است «عشق تنها هر دو عالم را بس است» دلبری بیقاهری جادوگری است دلبری با قاهری پیغمبری است هر دو را در کارها آمیخت عشق عالمی در عالمی انگیخت عشق