اقبال لاهوری | زبور عجم | خاور که آسمان بکمند خیال اوست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خاور که آسمان بکمند خیال اوست از خویشتن گسسته و بیسوز آرزوست در تیره خاک او تب و تاب حیات نیست جولان موج را نگران از کنار جوست بتخانه و حرم همه افسرده آتشی پیر مغان شراب هوا خورده در سبوست فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجود بینای کور و مست تماشای رنگ و بوست گردندهتر ز چرخ و ربایندهتر ز مرگ از دست او به دامن ما چاک بیرفوست خاکی نهاد و خو ز سپهر کهن گرفت عیار و بیمدار و کلان کار و تو بتوست مشرق خراب و مغرب از آن بیشتر خراب عالم تمام مرده و بیذوق جستجوست ساقی بیار باده و بزم شبانه ساز ما را خراب یک نگه محرمانه ساز