اقبال لاهوری | زبور عجم | جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد شبی که گور غریبان نشیمن است او را مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد دلی که تاب و تب لایزال میطلبد کرا خبر که شود برق یا شرر گردد نگاه شوق و خیال بلند و ذوق وجود مترس ازین که همه خاک رهگذر گردد چنان بزی که اگر مرگ ماست مرگ دوام خدا ز کرده خود شرمسارتر گردد