اقبال لاهوری | زبور عجم | جانم در آویخت با روزگاران
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانم در آویخت با روزگاران جوی است نالان در کوهساران پیدا ستیزد پنهان ستیزد ناپایداری با پایداران این کوه و صحرا این دشت و دریا نی راز داران نی غمگساران بیگانه شوق بیگانه شوق این جویباران این آبشاران فریاد بیسوز فریاد بیسوز بانگ هزاران در شاخساران داغی که سوزد در سینه من آن داغ کم سوخت در لاله زاران محفل ندارد ساقی ندارد تلخی که سازد با بیقراران