اقبال لاهوری | زبور عجم | بینی جهان را خود را نبینی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بینی جهان را خود را نبینی تا چند نادان غافل نشینی نور قدیمی شب را بر افروز دست کلیمی در آستینی بیرون قدم نه از دور آفاق تو پیش ازینی تو بیش ازینی از مرگ ترسیای زنده جاوید؟ مرگ است صیدی تو در کمینی جانی که بخشد دیگر نگیرند آدم بمیرد از بییقینی صورت گری را از من بیاموز شاید که خود را باز آفرینی