اقبال لاهوری | زبور عجم | به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را بتو باز میسپارم دل بیقرار خود را چه دلی که محنت او ز نفس شماری او که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی بکناره برفکندی در آبدار خود را مه و انجم از تو دارد گلهها شنیده باشی که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را خلشی به سینه ما ز خدنگ او غنیمت که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را