اقبال لاهوری | زبور عجم | ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را با دل ما چها کنی تو که بباده حیات مستی شوق میدهی آب و گل پیاله را غنچه دل گرفته را از نفسم گره گشای تازه کن از نسیم من داغ درون لاله را میگذرد خیال من از مه و مهر و مشتری تو بکمین چه خفتهای صید کن این غزاله را خواجه من نگاه دار آبروی گدای خویش آنکه ز جوی دیگران پر نکند پیاله را