اقبال لاهوری | زبور عجم | ای لالهای چراغ کهستان و باغ و راغ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای لالهای چراغ کهستان و باغ و راغ در من نگر که میدهم از زندگی سراغ ما رنگ شوخ و بوی پریشیده نیستیم مائیم آنچه میرود اندر دل و دماغ مستی ز باده میرسد و از ایاغ نیست هر چند باده را نتوان خورد بیایاغ داغی به سینه سوز که اندر شب وجود خود را شناختن نتوان جز به این چراغ ای موج شعله سینه بباد صبا گشای شبنم مجو که میدهد از سوختن فراغ