اقبال لاهوری | رموز بیخودی | در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گردد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کودکی را دیدیای بالغ نظر کو بود از معنی خود بیخبر ناشناس دور و نزدیک آنچنان ماه را خواهد که بر گیرد عنان از همه بیگانه آن مامک پرست گریه مست وشیر مست و خواب مست زیر و بم را گوش او در گیر نیست نغمهاش جز شورش زنجیر نیست ساده و دوشیزه افکارش هنوز چون گهر پاکیزه گفتارش هنوز جستجو سرمایه پندار او از چرا، چون، کی، کجا، گفتار او نقش گیر این و آن اندیشهاش غیر جوئی غیر بینی پیشهاش چشمش از دنبال اگر گیرد کسی جان او آشفته میگردد بسی فکر خامش در هوای روزگار پر گشا مانند باز نو شکار در پی نخجیرها بگذاردش باز سوی خویشتن میآردش تا ز آتشگیری افکار او گل فشاند زرچک پندار او چشم گیرایش فتد بر خویشتن دستکی بر سینه میگوید که من یاد او با خود شناسایش کند حفظ ربط دوش و فردایش کند سفته ایامش درین تار زرند همچو گوهر از پی یک دیگرند گرچه هر دم کاهد، افزاید گلش «من همانستم که بودم» در دلش این «من» نو زاده آغاز حیات نغمه بیداری ساز حیات ملت نوزاده مثل طفلک است طفلکی کو در کنار مامک است طفلکی از خویشتن نا آگهی گوهر آلوده ئی خاک رهی بسته با امروز او فرداش نیست حلقههای روز و شب در پاس نیست چشم هستی را مثال مردم است غیر را بیننده و از خود گم است صد گره از رشته خود وا کند تا سر تار خودی پیدا کند گرم چون افتد به کار روزگار این شعور تازه گردد پایدار نقشها بردارد و اندازد او سر گذشت خویش را میسازد او فرد چون پیوند ایامش گسیخت شانه ادراک او دندانه ریخت قوم روشن از سواد سر گذشت خود شناس آمد ز یاد سر گذشت سر گذشت او گر از یادش رود باز اندر نیستی گم میشود نسخه بود تراای هوشمند ربط ایام آمده شیرازه بند ربط ایام است ما را پیرهن سوزنش حفظ روایات کهن چیست تاریخای ز خود بیگانه ئی داستانی قصه ئی افسانه ئی این ترا از خویشتن آگه کند آشنای کار و مرد ره کند روح را سرمایه تاب است این جسم ملت را چو اعصاب است این همچو خنجر بر فسانت میزند باز بر روی جهانت میزند وه چه ساز جان نگار و دلپذیر نغمههای رفته در تارش اسیر شعله افسرده در سوزش نگر دوش در آغوش امروزش نگر شمع او بخت امم را کوکب است روشن از وی امشب و هم دیشب است چشم پرکاری کا بیند رفته را پیش تو باز آفریند رفته را باده صد ساله در مینای او مستی پارینه در صهبای او صید گیری کو بدام اندر کشید طایری کز بوستان ما پرید ضبط کن تاریخ را پاینده شو از نفسهای رمیده زنده شو دوش را پیوند با امروز کن زندگی را مرغ دست آموز کن رشته ایام را آور بدست ورنه گردی روز کور و شب پرست سر زند از ماضی تو حال تو خیزد از حال تو استقبال تو مشکن ار خواهی حیات لازوال رشته ماضی ز استقبال و حال موج ادراک تسلسل زندگی است میکشان را شور قلقل زندگی است