اقبال لاهوری | رموز بیخودی | در معنی اینکه بقای نوع از امومت است و حفظ و احترام امومت اسلام است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نغمه خیز از زخمه زن ساز مرد از نیاز او دو بالا ناز مرد پوشش عریانی مردان زن است حسن دلجو عشق را پیراهن است عشق حق پرورده آغوش او این نوا از زخمه خاموش او آنکه نازد بر وجودش کائنات ذکر او فرمود با طیب و صلوه مسلمی کو را پرستاری شمرد بهره ئی از حکمت قرآن نبرد نیک اگر بینی امومت رحمت است زانکه او را با نبوت نسبت است شفقت او شفقت پیغمبر است سیرت اقوام را صورتگر است از امومت پختهتر تعمیر ما در خط سیمای او تقدیر ما هست اگر فرهنگ تو معنی رسی حرف امت نکتهها دارد بسی گفت آن مقصود حرف «کن فکان» زیر پای امهات آمد جنان ملت از تکریم ارحام است و بس ورنه کار زندگی خام است و بس از امومت گرم رفتار حیات از امومت کشف اسرار حیات از امومت پیچ و تاب جوی ما موج و گرداب و حباب جوی ما آن دخ رستاق زادی جاهلی پست بالای سطبری بد گلی نا تراشی پرورش ناداده ئی کم نگاهی کم زبانی ساده ئی دل ز آلام امومت کرده خون گرد چشمش حلقههای نیلگون ملت ار گیرد ز آغوشش بدست یک مسلمان غیور و حق پرست هستی ما محکم از آلام اوست صبح ما عالم فروز از شام اوست وان تهی آغوش نازک پیکری خانه پرورد نگاهش محشری فکر او از تاب مغرب روشن است ظاهرش زن باطن او نازن است بندهای ملت بیضا گسیخت تا ز چشمش عشوهها حل کرده ریخت شوخ چشم و فتنه زا آزادیش از حیا نا آشنا آزادیش علم او بار امومت بر نتافت بر سر شامش یکی اختر نتافت این گل از بستان ما نارسته به داغش از دامان ملت شسته به لااله گویان چو انجم بیشمار بسته چشم اندر ظلام روزگار پا نبرده از عدم بیرون هنوز از سواد کیف و کم بیرون هنوز مضمر اندر ظلمت موجود ما آن تجلیهای نامشهود ما شبنمی بر برگ گل ننشسته ئی غنچه هائی از صبا نا خسته ئی بر دمد این لاله زار ممکنات از خیابان ریاض امهات قوم را سرمایهای صاحب نظر نیست از نقد و قماش و سیم و زر مال او فرزندهای تندرست تر دماغ و سخت کوش و چاق و چست حافظ رمز اخوت مادران قوت قرآن و ملت مادران