اقبال لاهوری | رموز بیخودی | حکایت سلطان مراد و معمار در معنی مساوات اسلامیه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بود معماری ز اقلیم خجند در فن تعمیر نام او بلند ساخت آن صنعت گر فرهاد زاد مسجدی از حکم سلطان مراد خوش نیامد شاه را تعمیر او خشمگین گردید از تقصیر او آتش سوزنده از چشمش چکید دست آن بیچاره از خنجر برید جوی خون از ساعد معمار رفت پیش قاضی ناتوان و زار رفت آن هنرمندی که دستش سنگ سفت داستان جور سلطان باز گفت گفتای پیغام حق گفتار تو حفظ آئین محمد کار تو سفته گوش سطوت شاهان نیم قطع کن از روی قرآن دعویم قاضی عادل بدندان خسته لب کرد شه را در حضور خود طلب رنگ شه از هیبت قرآن پرید پیش قاضی چون خطاکاران رسید از خجالت دیده بر پا دوخته عارض او لالهها اندوخته یک طرف فریادی دعوی گری یک طرف شاهنشه گردون فری گفت شه از کرده خجلت بردهام اعتراف از جرم خود آوردهام گفت قاضی فی القصاص آمد حیوه زندگی گیرد باین قانون ثبات عبد مسلم کمتر از احرار نیست خون شه رنگینتر از معمار نیست چون مراد این آیه محکم شنید دست خویش از آستین بیرون کشید مدعی را تاب خاموشی نماند آیه «بالعدل و الاحسان» خواند گفت از بهر خدا بخشیدمش از برای مصطفی بخشیدمش یافت موری بر سلیمانی ظفر سطوت آئین پیغمبر نگر پیش قرآن بنده و مولا یکی است بوریا و مسند دیبا یکی است