اقبال لاهوری | رموز بیخودی | تمهید: در معنی ربط فرد و ملت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فرد را ربط جماعت رحمت است جوهر او را کمال از ملت است تاتوانی با جماعت یار باش رونق هنگامه احرار باش حرز جان کن گفته خیرالبشر هست شیطان از جماعت دورتر فرد و قوم آئینه یک دیگرند سلک و گوهر کهکشان و اخترند فرد میگیرد ز ملت احترام ملت از افراد مییابد نظام فرد تا اندر جماعت گم شود قطره وسعت طلب قلزم شود مایه دار سیرت دیرینه او رفته و آینده را آئینه او وصل استقبال و ماضی ذات او چون ابد لا انتها اوقات او در دلش ذوق نمو از ملت است احتساب کار او از ملت است پیکرش از قوم و هم جانش ز قوم ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم در زبان قوم گویا میشود بر ره اسلاف پویا میشود پختهتر از گرمی صحبت شود تا بمعنی فرد هم ملت شود وحدت او مستقیم از کثرت است کثرت اندر وحدت او وحدت است لفظ چون از بیت خود بیرون نشست گوهر مضمون بجیب خود شکست برگ سبزی کز نهال خویش ریخت از بهاران تار امیدش گسیخت هر که آب از زمزم ملت نخورد شعلههای نغمه در عودش فسرد فرد تنها از مقاصد غافل است قوتش آشفتگی را مایل است قوم با ضبط آشنا گرداندش نرم رو مثل صبا گرداندش پا به گل مانند شمشادش کند دست و پا بندد که آزادش کند چون اسیر حلقه آئین شود آهوی رم خوی او مشکین شود تو خودی از بیخودی نشناختی خویش را اندر گمان انداختی جوهر نوریست اندر خاک تو یک شعاعش جلوه ادراک تو عیشت از عیشش غم تو از غمش زنده ئی از انقلاب هر دمش واحدستو بر نمیتابد دوئی من ز تاب او من استم تو توئی خویش دار و خویش باز و خویش ساز نازها میپرورد اندر نیاز آتشی از سوز او گردد بلند این شرر بر شعله اندازد کمند فطرتش آزاد و هم زنجیری است جزو او را قوت کل گیری است خوگر پیکار پیهم دیدمش هم خودی هم زندگی نامیدش چون ز خلوت خویش را بیرون دهد پای در هنگامه جلوت نهد نقش گیر اندر دلش «او» میشود «من» ز هم میریزد و «تو» میشود جبر، قطع اختیارش میکند از محبت مایه دارش میکند ناز تا ناز است کم خیزد نیاز نازها سازد بهم خیزد نیاز در جماعت خود شکن گردد خودی تا ز گلبرگی چمن گردد خودی «نکتهها چون تیغ پولاد است تیز گر نمیفهمی ز پیش ما گریز»