افزون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افزون کردن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زیادت . زیاده . تزاید. مد. (یادداشت دهخدا). ازدیاد. رب . مزید. مزاده . مضاعفه . تضعیف . اضعاف . (تاج المصادربیهقی ). مزز. (منتهی الارب ). زید. زیادی . تضعیف . (دهار). و رجوع به افزون و ترکیبات آن شود : شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند. مولوی . شنیدم اندکی در وظیفه اش افزون کرد و بسیاری از ارادت کم . (گلستان ). کسی با بدان نیکوئی چون کند بدان را تحمل بد افزون کند. سعدی . دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را بشنو تو این سخن را کاین است یادگاری . سعدی . دگر خواست کافزون کند تخت و تاج بیفزود بر مرد دهقان خراج . سعدی . بغیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون کدامین قند را دیگر مکرر میتوان خوردن . صائب . ◄ فربه شدن . چنانکه در این عبارت : دهقان وکیل خود را گفت که مراخری بخر. اگر علف تمام شود صبر کند و اگر بسیار دهم افزون کند. (از اسرارالتوحید).