واژه جو

اصالة

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

اصالة. [ اَ ل َ ] (ع مص ) اصلی شدن . (زوزنی ). با اصل و بیخ و ریشه گردیدن درخت و ثابت و راسخ شدن بیخ آن . ◄ بااصل شدن مرد. (ناظم الاطباء). نژاده شدن . اصلی شدن . (زوزنی ). ◄ خلیفه ٔ ثابت رأی گردیدن . (ناظم الاطباء). ◄ محکم رأی شدن . (تاج المصادر بیهقی ). نیکو شدن رأی کسی . (ناظم الاطباء). ♦ اصالةالرأی ؛ نیکویی آن . و رجوع به اصالت شود.

معنی اصالة | واژه جو