اسحنفار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسحنفار. [ اِ ح ِ ] (ع مص ) تیز رفتن : اسحنفر الرجل . ◄ روان شدن . ◄ راست و درست شدن، چنانکه راه : اسحنفر الطریق . ◄ بسیار باریدن باران : اسحنفر المطر. ◄ فراخی یافتن، چنانکه خطیب در سخن : اسحنفر الخطیب . ◄ روان و بشتاب خواندن خطبه را. (منتهی الارب ). ◄ بسیار عالم شدن . بسیار آموختن : فاخذ من ابی علی القالی و استکثر و استوسع و اسحنفر. (از رساله ٔ ابن حیان، نسخه ٔ خطی ) (دزی ج ١ ص ٦٧٣).