واژه جو

اسحال

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

اسحال . [ اِ ] (ع مص ) اسحل فلاناً؛ یافت فلان را که مردم دشنام میدهند او را. (منتهی الارب ).

اسحال . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سحل، بمعنی جامه ای از ریسمان یکتا بافته، ضد مبرم که دوتاه بافته باشد و رسن یکتاب داده و جامه ٔ سپید یا جامه ٔ سپید از پنبه و سیم نقد. (منتهی الارب ).

معنی اسحال | واژه جو