اسحاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن محمودبن حمزة. او راست : اعراب جزء آخر قرآن موسوم به تنبیه .
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن حماد کاتب . وی در خلافت منصور و مهدی عباسی میزیست و او یکی از خوشنویسان معروف است . (ابن الندیم ). و شاگردان داشت که بدوازده قلم تحریر میکردند: قلم جلیل، قلم سجلات، قلم دیباج، قلم اسطورمار کبیر، قلم ثلثین، قلم زنبور، قلم مفتح، قلم حرم، قلم مؤامرات، قلم عهود، قلم قصص، قلم حرفاج .
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن محمدبن یحیی بن مندة مکنی به ابویعقوب . وی از خاندان حدیث و روایت بود و از عبداﷲبن محمدبن نعمان و ابن ابی عاصم و بزّار سماع دارد و ابونعیم اصفهانی گوید من او را دیدم ولی بسماع حدیث از او مرزوق نشدم . وفات وی بسال ٣٤١هَ . ق . است . (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ١ ص ٢٢١).