استخوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ تُ خا) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- مادة سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن است. استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دستة دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان مادة نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیلة مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.<BR>۲- هسته: استخوان خرما.<BR>۳- نژاد، نسل.<BR>۴- اصیل.<BR>۵- پایة بنا، بنیاد ساختمان. ؛~ سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان. ؛~ لای زخم گذاشتن الف - کار را ناقص انجام دادن. ب - کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن. ؛~ نرم کردن با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن. ؛~ در گلو گرفتن رنج و محنت کشیدن. ؛~ پیش اسب، کاه پیش سگ وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان.<br>