استحکام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.)محکم شدن، استوار شدن.<BR>۲- (اِمص.) استواری. ج. استحکامات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.)محکم شدن، استوار شدن. ۲- (اِمص.) استواری. ج. استحکامات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استحکام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) استوار شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). استواری . استوار گردیدن . (منتهی الارب ). حصانت . محکمی .اِحکام : الحمد ﷲ الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک الملة التی علت غراسها و رست اساسها و استحکمت ارومتها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٩). عقده ٔ آن مناکحت به استحکام رسانیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٥).
فرهنگ طیفی واژهدان
دوام، مقاومت، پایایی، ثبات، پایداری، ماندگاری، بقا استحکام جنسی: صلابت، سختی (سفتی) نگهدارندگی، چسبندگی بهدیگری، استواری، پابرجایی، استقرار، نگهداری پیوستگی، چسبندگی درونی، انسجام قدرت محکمسازی، سختسازی، آبکاری، محکمکاری جنس محکم و بادوام: استخوان، جنس خوب، فولاد، چیز سخت
واژگان فارسی سره واژهدان
سختی، پا بر جایی، استواری