اسب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ په. ] (اِ.) حیوانی است باهوش که برای سواری یا بارکشی به کار گرفته میشود. ؛~ دادن و خر گرفتن کنایه از: معاملة زیان - آور کردن. ؛~ عصاری بودن الف - تلاش بی نتیجه کردن. ب - سرگردان بودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ په. ] (اِ.) حیوانی است باهوش که برای سواری یا بارکشی به کار گرفته میشود. ؛~ دادن و خر گرفتن کنایه از: معامله زیان - آور کردن. ؛~ عصاری بودن الف - تلاش بی نتیجه کردن. ب - سرگردان بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسب . [ اَ / -َس ْ ] (پسوند) -َسب . مزید مؤخر نام بعض اشخاص و امکنه . رجوع به اسپ شود.
اسب . [ اِ ] (ع اِ) موی زهار و دبر.(جهانگیری ). موی حلقه ٔ دبر. موی زانو. موی بُن . (مهذب الاسماء). موی نرم . ◄ عانه . ج، آساب .
اسب . [اَ ] (اِ) یکی از مهره های شطرنج که شکل اسب دارد. ♦ اسب و فرزین نهادن ؛ اسب و فرزین به طرح دادن و بازی را بردن . کنایه از غالب شدن و زیادتی کردن . (برهان ). افکندن حریف قوی اسب و فرزین را از مهره های خود تا حریف ضعیف را سهولتی باشد در مقاومت : اختران بابخت او شطرنج رفعت باختند بخت او هر هفت را اسب و رخ و فرزین نهاد. امیرمعزی . گدائی که بر شیر نر زین نهد ابوزید را اسب و فرزین نهد. سعدی . فرزین بنهی دو عرصه رستم را آنجا که بلعب اسب کین توزی . ؟ رخت مه را رخ و فرزین نهاده ست لبت بیجاده را صد عشوه داده ست . ؟ ◄ یک روی قاب و شتالنگ در بازی : با بخت تو بدخواه شتالنگ غرض باخت لیکن به نقیض غرضش اسب خر آمد. سیف اسفرنگ .
فرهنگ طیفی واژهدان
توسن، بدخش، مادیان، خنگ، مرکب، بارگی، خیل رخش اسب جوان، کره انواع اسب: جنگی، بارکش، خراس، اخته نژاد اسب: عرب، کرد، عرب کرد، ترکمن، عرب ترکمن، چناران، سیلمی، پونی، هانوورین، اولدنبرگر، پرشرون، تاروبرد، توروبرد، مجار، شتلاند، آنگلوعرب، کسپینپونی، تازی بدن اسب: سر، گردن، یال، کمر، کپل، دم، دست، پا، سم، بخلوق، مچ، زانو، مفصل خرگوشی، تاندون غذای اسب، جو، ینجه، کاه، کنسانتره، هویج، جعفری، سیب پوشیدنی اسب: سازوبرگ، زین، جل، پلاس، یراقآلات، دهنه، افسار، مهار، عنان، اخیه، لجام، کمند، کلگی، هویزه، دست جلو، رکاب، تعلیمی، سینهبند، عرقگیر، مهمیز، شلاق، چشمبند، توپوقبند، دهنه آبخوری، دهنه هویزه، زین درساژ، زین سواری آزاد، زین پرش، برگستوان، غاشیه، نعل رنگ اسب: کهر (قهوهای)، قره کهر (سیاه)، نیله (خاکستری)، قزل (سفید)، سفید خالدار، ابلق، پیشانیسفید، چهار قلم سفید، کرنگ، سمند (طلایی)، یال دم یزیدی، نیله ابرش، نیله گلگون، سرخون، نیله مگسی، قرهنیله حرکت اسب: خرام، قدم، یورتمه، یورتمه درجا، چهار نعل، چهار نعل کوتاه (بلند)، تاخت، شانه داخل، شولدرینگ، رم کردن، سردست زدن، لگ ییلدینگ، از کنار رفتن، چرخش دست، چرخش روی پا، پیروت، پرش، کابریول، نورز، تراورس، هاف پاست، پاساژ، پیافه صدای اسب، شیهه سوارکار، سوار سوارکاری، اسب سواری محل سوارکاری، مانژ صفات اسب: بادپای، تیزرو، صرصر، سریع، عنانگسیخته، خوش لگام، خوش عنان (رکاب)، راهوار، بدرکاب، بدراه، گهگیر، نرمرو
واژگان فارسی سره واژهدان
اسپ