واژه جو

اجنبی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

اجنبی . [ اَ ن َ بی ی ] (ع ص نسبی ) بیگانه . (دستور). غریب : چون ز من مهتر آمد اجنبئی خیره اکنون زنخ چه جنبانم . مسعودسعد. اشتر میان ما اجنبی است . (کلیله و دمنه ). در این مقام این شتر اجنبی است . (کلیله و دمنه ). ◄ نافرمان . ◄ (اصطلاح فقه ) شخصی غیر متعاهدین . ج، اجانب .

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی اجنبی | واژه جو