ابتهاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) شاد شدن، شادمان گردیدن.<BR>۲- (اِمص.) شادی، خوشی.<BR>۳- راه راست خواستن.<BR>۴- گشاد کردن راه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) شاد شدن، شادمان گردیدن. ۲- (اِمص.) شادی، خوشی. ۳- راه راست خواستن. ۴- گشاد کردن راه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابتهاج . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) شادی . شادمانی . (نطنزی ). فرَح . مسرت . سرور. ابتهاش . اجتذال . شاد شدن . (زوزنی ). شادی نمودن . شادمان شدن : و مرا از دوستی تو چندان مسرت و ابتهاج حاصل است که هیچ چیز در موازنه ٔ آن نیاید. (کلیله و دمنه ).
واژگان فارسی سره واژهدان
شادمانی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه