ألفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ فَ) [ ع. الفة ]<BR>۱- (مص ل.) معتاد شدن، انس گرفتن.<BR>۲- (اِمص.) عادت، انس.<BR>۳- دوستی، همدمی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اُ فَ) [ ع. الفه ] ۱- (مص ل.) معتاد شدن، انس گرفتن. ۲- (اِمص.) عادت، انس. ۳- دوستی، همدمی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الفت . [ اَ ف َ ] (ع ص ) قچقار شاخ درهم پیچیده یا یک شاخ خمیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) . آنکه سرویش بهم پیچیده باشد. (مهذب الاسماء) (از تاج المصادر بیهقی ). آنکه سروش بر هم پیچیده باشد. (مصادر زوزنی ). تیس (آهو، گوسفند و بز کوهی نر) که یک شاخ آن خمیده باشد. (از اقرب الموارد). ◄ مرد چپه دست . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اعسر. (اقرب الموارد). ◄ مرد گول . (منتهی الارب ) (آنندراج ). احمق . مؤنث : لَفْتاء.ج، لُفْت . (اقرب الموارد). ◄ مرد گنگلاج، بلغت بنی تمیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الکن . ◄ قویدستی که بیفکند کسی را که با او درافتد. القوی الید الذی یلفت من عالجه . (از اقرب الموارد).
الفت . [ اَ ل ُ ] (اِ) آلفت و غم و اندوه . ◄ رنج و پریشانی و آشفتگی . (ناظم الاطباء) (استینگاس ). رجوع به آلفتن و آلفته شود.
الفت . [ اُ ف َ ] (ع اِمص ) خو کردن و دوستی، و به لفظ دادن و نهادن و کردن استعمال میشود. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). و نیز با یافتن و داشتن صرف شود. الفة. انس گرفتن و دوستی . (از اقرب الموارد). خوگرفتگی . (صراح ). خو گرفتن به کسی . خوگرشدن . خوگری . انس . همدمی . آمیزش . با هم آمیختن . سازواری . اِلف . رجوع به اُلفَة شود: بندگان را بدان فرستاد تا الفت و موافقت زیادت گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٨). خوبتر آنست که ما توسط کنیم از دو جانب تا الفت بجای خویش بازشود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٨٨). دو مهتر [قدرخان و محمود] باز گذشته بسی رنج بر خاطرهای پاکیزه ٔ خویش نهادند تا چنان الفتی و موافقتی و دوستی و مشارکتی بپای شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٧٢). جز که سخن یافتن ملک را هیچ نه مایه ست و نه نیز الفت است . ناصرخسرو. امیر منوچهر پدر را از روی الفت گفت ... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٣٧٢). نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت . حافظ. ◄ در اصطلاح، عبارتست از آنکه رأیها و اعتقادات گروهی در معاونت یکدیگر به جهت تدبیر معیشت متفق شوند. (نفائس الفنون، حکمت مدنی ) (از تعریفات جرجانی ). و رجوع به اخلاق ناصری ص ٧٩ و اخلاق جلالی ص ٦٩ و فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی شود. ◄ در نزد ارباب سلوک الفت یکی از درجات محبت است و آن عبارتست از میل دل به جانب مألوف . و در کتاب صحایف ضمن صحیفه ٔ هیجدهم گوید: الفت را پنج درجه است : اول - نظر در افعال صانع: و فی کل شی ٔ له آیة تدل علی انه واحد. و آن بمنزله ٔ آن باشد که کسی بعضی صفات صاحب حسنی پیش کسی گوید، و بدان سبب دوستی او در دل بجنبد. دوم - کتمان میلان است و تحمل مشقات . اینجا الیف احوال خود را نهان دارد اگرچه رخ زرد و چشم ترش ظاهر سازد. سوم - تمنا است . در این مقام نه از جان اندیشد و نه از هلاک، و گوید اگرچه وصول متعذر و مستحیل باشد اما در آرزوی مردن خوشتر. چهارم - اخبار و استخبار. الیف در این مقام خواهد اخبار کند و از احوال مألوف خود استخبار، و از سر دیوانگی گاه راز با صبا گوید و جواب از نسیم جوید. پنجم - تضرع است . در این مقام الیف به تضرع و زاری پیش آید.
واژگان فارسی سره واژهدان
همدمی، هم خویی، دوستی
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی
واژگان قرآن
إیلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتآءِ «الفت» از مادّه «ألْف»، به معناى اجتماع توأم با انسجام و انس و التیام است.(14)