آگاهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
۱ - (حامص.) خبر، اطلاع.<BR>۲- دانش، معرفت.<BR>۳- (اِ.) شعبهای از نیروهای انتظامی که به کشف دزدیها و جنایات میپردازد. در گذشته تأمینات میگفتند.<br>
فرهنگ فارسی معین
۱ - (حامص.) خبر، اطلاع. ۲- دانش، معرفت. ۳- (اِ.) شعبهای از نیروهای انتظامی که به کشف دزدیها و جنایات میپردازد. در گذشته تأمینات میگفتند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آگاهی . (اِ) اداره ای در شهربانی برای تعقیب بزهکاران . (فرهنگستان ).
آگاهی . (حامص، اِ) شناخت . خبَر. نباء. اطلاع . آگهی . ◄ علم . معرفت . خبرت . وقوف . عرفان : پس آگاهی آمد به اسفندیار که کشته شد آن شاهزاده سوار. فردوسی . پس آگاهی آمد بشاه بزرگ ز مهراب و دستان سام سترگ . فردوسی . پس آگاهی آمد ز فرخ پسر بمادر که فرزند [ فریدون ] شد تاجور. فردوسی . پس آگاهی آمد ز هاماوران بدشت سواران نیزه وران . فردوسی . پس آگاهی آمد سوی نیمروز به نزدیک سالار گیتی فروز. فردوسی . چو آگاهی آمد به آزادگان برِ پیر گودرز گشوادگان . فردوسی . چو آگاهی آمدبایران ز شاه از آن ایزدی فرّ و آن دستگاه . فردوسی . چو آگاهی آمد به پرویز شاه که پیغمبر قیصرآمد ز راه . فردوسی . چو آگاهی آمد بسوی گراز که آن نامور شد سوی رزم باز. فردوسی . چو آگاهی آمد بگردان شاه خرامان برفتند تا بارگاه . فردوسی . چو آگاهی آمد بگشتاسب شاه که سالار ترکان چین با سپاه ... فردوسی . چو آگاهی آمد سوی نیمروز بنزد سپهدار گیتی فروز. فردوسی . چو آن نامه نزدیک خسرو رسید ز پیوستن آگاهی نو رسید. فردوسی . ز آگاهی نامدار اردشیر سپه انجمن شد بر آن آبگیر. فردوسی . که آگاهی ما بخسرو برد ورا زآن سخن هدیه ٔ نو برد. فردوسی . چنان کز تو به نزدیک من است ای خسرو آگاهی ز تو تا خسروان چندان بود کز ماه تا ماهی . فرخی . این ملکه نصیحتی کرده است و سخت بوقت آگاهی داده .(تاریخ بیهقی ). پادشاهان را این آگاهی نباشد اما منهیان و جاسوسان برای این کارها باشند تا چنین دقائق ها را نپوشانند. (تاریخ بیهقی ). عبادت بتقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است . سعدی . ♦ آگاهی خواستن ؛ استخبار. استعلام . ♦ آگاهی دادن ؛ آگاه کردن . اِخبار. اعلام . انباء. آگاهانیدن . اذان . تنبیه . پیام . ♦ آگاهی، آگاهی مرگ ؛ نَعی . خبر مرگ : چنین تا به نزدیک گشتاسب شد به آگاهی درد لهراسب شد. فردوسی . از آن روزبانان ناپاکمرد تنی چند روزی بدو بازخورد گرفتند و بردند بسته چو یوز بر او بر سر آورد ضحاک روز... چو آگاهی شوی بشنود زن ز بیدادها بر سرش آمدن دوان داغدل خسته ٔ روزگار همی رفت پویان سوی مرغزار. فردوسی . بمادر یکی نامه فرمود و گفت که آگاهی مرگ نتوان نهفت . فردوسی . ♦ آگاهی یافتن ؛ انتباه . انتبال .