آکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- پر کردن، انباشتن.<BR>۲- توی چیزی را پُر کردن.<BR>۳- سطح چیزی را با چیز دیگری پوشاندن.<BR>۴- غنی کردن، آبادان کردن.<BR>۵- مدفون ساختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) [ په. ] (مص م.) ۱- پر کردن، انباشتن. ۲- توی چیزی را پُر کردن. ۳- سطح چیزی را با چیز دیگری پوشاندن. ۴- غنی کردن، آبادان کردن. ۵- مدفون ساختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آکندن . [ک َ دَ ] (مص ) پر کردن . انباشتن . امتلاء : نشان پشت من است آن دو زلف مشک آگین نشان جان من است آن دو چشم سحرآکند. رودکی . بیفکنی خورش پاک را ز بی اصلی بیاکنی به پلیدی چو ماکیان تو کژار. بهرامی . وگر ببلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط وبچال . عماره . نخستین صد و شصت پیدا و سی که پیداوسی خواندش پارسی بگوهر بیاکند هر یک چو سنگ نهادند بر هر یکی مهر تنگ . فردوسی . دگر گنج کش خواندندی عروس کش آکند کاوس در شهر طوس . فردوسی . نکوشم به آکندن گنج من نخواهم پراکندن انجمن . فردوسی . گهی گنج را روز آکندن است بسختی ّو روزی پراکندن است . فردوسی . جهاندار شاه است و ما بنده ایم دل و جان بمهر وی آکنده ایم . فردوسی . کنون من دل و مغز تا زنده ام بکین سیاووش آکنده ام . فردوسی . فرانک بدش نام و فرخنده بود بمهر فریدون دل آکنده بود. فردوسی . بجائی که زهر آکندروزگار از او نوش خیره مکن خواستار. فردوسی . بگریم بر این ننگ تا زنده ام بمغز اندرون آتش آکنده ام . فردوسی . همی گشت یک چند بر سر سپهر دل زال آکنده یکسر بمهر. فردوسی . من او را بسان یکی بنده ام بمهرش روان و دل آکنده ام . فردوسی . بگفتند با شاه ما بنده ایم تن و جان بمهر تو آکنده ایم . فردوسی . ز بس خواسته کش پراکنده بود ز گنج و درم کشور آکنده بود. فردوسی . مهان تاج و تخت مرا بنده اند دل و جان بمهر من آکنده اند. فردوسی . جهان چون بهشتی شد آراسته پر از داد و آکنده از خواسته . فردوسی . که گفت ِ پراکنده بِپْراکَنَد چو پیوسته شد مغز جان آکَنَد. فردوسی . تو خوانیش کایدر مرا بنده باش بخواری ّو زاری تن آکنده باش . فردوسی . که ما شهریارا همه بنده ایم دل و دیده از مهرت آکنده ایم . فردوسی . به پیش پدر شه گشاده زبان دل آکنده از کین کمر بر میان . فردوسی . ز خون کرد باید تهیگاه خشک بدو اندر آکند کافور و مشک . فردوسی . دهانش پر از گوهر شاهوار بیاکند و دینار چون صدهزار. فردوسی . چنین گفت زنگه که ما بنده ایم بمهر سپهبد دل آکنده ایم . فردوسی . کنون شهر توران تو را بنده اند همه دل بمهر تو آکنده اند. فردوسی . بخوانم سپاه پراکنده را برافشانم این گنج آکنده را. فردوسی . سرانجام گفتند کاین کی بود بجامی که زهر آکنی می بود. فردوسی . شاد ببلخ آی و خسروآئین بنشین همچو پدر گنجهای خویش بیاکن . فرخی . بر سَرْش یکی غالیه دانی بگشاده وآکنده درآن غالیه دان سونش دینار. منوچهری . نواحی تخارستان و بلخ ... بمردم آکنده باید کرد که هر کجا خالی یافت و فرصت دید [ علی تکین ] غارت کند و فروگیرد. (تاریخ بیهقی ). به آکندن گنج نَکْنَد ستم نخواهد که خسبد از او کس دژم . اسدی . بنیکوئی آکن چو گنج آکنی بدانش پراکن چو بپْراکنی از آن کش خرد با روان بود جفت کسی باددستی ز رادی نگفت . اسدی . زمین را دل از تاختن گشت چاک بیاکند کام نهنگان بخاک . اسدی . در بزم همه لفظ تو آکنده بدانش در رزم همه قول تو النار ولا العار. قطران . بندیش که بر چسان بحکمت این خوب قصیده را بیاکند. ناصرخسرو. توشه ٔ تو علم و طاعتست در این راه سفره ٔ دل را بدین دو توشه بیاکن . ناصرخسرو. خری آموختت آنکس که همی گفتت که همیشه شکم و معده همی آکن . ناصرخسرو. هرکه بهی ّ تو نخواهد چو نار سینه اش از خون دل آکنده باد. کمال اسماعیل . در لحد کاین چشم را خاک آکند هست آنچه گور را روشن کند. مولوی . کاین دو دایه پوست را افزون کنند شحم و لحم و کبر و شهوت آکنند. مولوی . کسی که لطف کند بر تو خاک پایش باش وگر ستیزه کند بر دو چشمش آکن خاک . سعدی . بهمیان تا بکی آکندن زر بنقد علم کن دل را منور. عزالدین شیروانی . سائل بسوءالی از در تو صد گنج ز زرّ و سیم آکند. عزالدین شیروانی . ◄ دفن کردن . دفین کردن . زیر خاک نهان کردن . به خاک سپردن : به نیروی دارنده یزدان پاک بیاکندمی در زمانش بخاک . فردوسی . مر او را فراوان نمودند گنج کجا بابک آکنده بود آن به رنج درمهای آکنده را برفشاند به نیرو شد از پارس لشکر براند. فردوسی . بکوه اندر آکند چیزی که بود ز دینار و از گوهر نابسود چو درکوه شد گنجها ناپدید کسی چهر آکنده ها را ندید. فردوسی . چه داری چشم ازو چون این و آن را به پیش تو بدین خاک اندر آکند. ناصرخسرو. و رجوع به آکنیدن و آکنده شود. ◄ آکنه و آکنش، حشو درنهادن . حشو. احتشاء. اعتباء : هم اندر زمان آنکه فریاد ازوست پر از کاه بینیدش آکنده پوست . فردوسی . تو گوئی به سنگستم آکنده پوست و یا زآهن است آنکه بوده دروست . فردوسی . ◄ پوشیدن سطح چیزی بچیزی : نخستین بفرمود بیجاده تاج بگوهر بیاکنده و تخت عاج ز سیمین و زرّینه اشتر هزار بفرمود تا برنهادند بار. فردوسی . ◄ نهادن (؟). نهان کردن (؟) : بخایه نمک درپراکند زود بحقه درآکند مانند دود. فردوسی . ◄ غنی و آبادان کردن : بیاکند گنج و سپاه ورا بیاراست ایوان و گاه ورا. فردوسی . ♦ آکندن پهلو ؛ فربه شدن : چریده دیولاخ آکنده پهلو به تن فربی میان چون موی لاغر . عنصری . ♦ آکندن یال ؛ قوی شدن . بزرگ شدن : همی داشتندش چنین چار سال چو شد سیر شیر و برآکند یال [ بهرام گور ] بدشواری از شیر کردند باز همی داشتندش ببر بر بناز. فردوسی . پسر بد مر اورا [ کیومرث را ] یکی خوبروی هنرمند و همچون پدر نامجوی ... بگیتی نبد هیچکس دشمنش مگر در نهان ریمن آهرمنش برشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا برآکند یال . فردوسی . ♦ درآکندن مغز ؛ پر و سخت شدن آن . اکتناز : زآنکه چون مغزش درآکند و رسید پوستها شد بس رقیق و واکفید. مولوی . ♦ ریش بفلفل آکندن ؛ بجای تسلیه یا تسکین، تیزتر کردن غم یا درد و یا خشم . و مشتقات آن همه از این یک مصدر باشد منتظم .