آماسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص ل.) باد کردن، ورم کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص ل.) باد کردن، ورم کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آماسیدن . [ دَ ] (مص ) تمیدن . آماهیدن . نفخ .انتفاخ . وَرَم . تورّم . تهبﱡج . حَدر. باد کردن . دروء. تَفرّق . وَرَم کردن . نفخ کردن . منتفخ شدن . متوَرم شدن : و امیةبن خلف آماسیده بود [ پس از مرگ ] دست بدان نتوانستند کردن سنگهای بسیار بر وی افکندند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و ابولهب بیمار بود چون این خبر بشنید [ خبر شکست کفار به بدر ] سیاه گشت و بیاماسید، و دیگر روز بمرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی .). بقول ماه دی آبی که ساری باشد و لاغر بیاساید شب و روز و بیاماسد چو سندانها. ناصرخسرو.