آماس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) = آماز: ورم، برآمدگی، آماده و آماز نیز گویند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) = آماز: ورم، برآمدگی، آماده و آماز نیز گویند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آماس . (اِ) آماه . وَرَم . تورّم .باد. نَفخ . برآمدگی . پف کردگی . تَهَبﱡج : لیکن از راه عقل هشیاران بشناسند فربهی زآماس . ناصرخسرو. مُتنبی نکو همی گوید بازدانید فربهی زآماس . مسعودسعد. و زنان از بهر درد و آماس رحم پنبه بدان تر کنند و برگیرند عظیم سود کند. (نوروزنامه ). بسی فربه نماید آنکه دارد نمای فربهی از نوع آماس . سنائی . عقل را حایل جحیم شناس نبود همچو فربهی آماس . سنائی . کسی که چشم خرد دارداز اکابر عصر نظر بحالت او می کنم ز روی قیاس بعینه ٔ مثلش آن حریص محروم است که بازمی نشناسد ز فربهی آماس . ابن یمین . وفعل آن آماسیدن و آماس کردن و آماس گرفتن . و در متعدی آماسانیدن است . ♦ آماس لهات، آماس مزمن لهات ؛ افتادن زبان کوچک .
آماس . (ع اِ) ج ِ اَمْس .