آبروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبروی . [ ب ِ ] (اِ مرکب ) آب روی . آبرو. حرمت . عزّت . شرف . اعتبار. ناموس . جاه . (ربنجنی ). عِرض . ارج . قدر. (ربنجنی ). شأن : درِ بی نیازی بشمشیر جوی بکشور بود شاه را آب روی . فردوسی . اگر راستی تان بود گفتگوی به نزدیک منْتان بود آبروی . فردوسی . بدانش بود مرد را آبروی ببیدانشی تا توانی مپوی . فردوسی . چنین گفت بهرام کاین خود مگوی که از شاه گیرد سپه آبروی . فردوسی . فروشنده ام هم خریدارجوی فزاید مرا نزد کرم آبروی . فردوسی . ♦ آبروی کسی را ریختن و آب روی کسی ریختن و تیره گشتن یا کردن ِ آبروی کسی و شدن ِ آبروی و آبروی کسی را بردن و برباد دادن ؛ خوار و بیمقدار و رسوا شدن و کردن : خون خود را گر بریزی بر زمین به که آب روی ریزی بر کنار بت پرسیدن به از مردم پرست پند گیر و کار بند و گوش دار. بوسلیک گرگانی . به خَرّاد گفت آن زمان شهریار که ای از ردان جهان یادگار بدان کودک تیز و نادان بگوی که ما را کنون تیره گشت آبروی که بدرود بادی تو تا جاودان سر و کار ما باد با بخردان . فردوسی . بدو گفت از این سان سخنها مگوی که تیره کنی نزد ما آبروی . فردوسی . چنین داد پاسخ که ای خوبروی بتوران سپه شد مرا آبروی . فردوسی . بدو گفت رو پارسی را بگوی که ایدر بخیره مریز آبروی . فردوسی . به گودرز گشواد از من بگوی که از کارگرگین بشد آبروی . فردوسی . مریز آبروی ای برادر بکوی که دهرت نریزد بشهر آبروی . سعدی . ◄ بمعنی دیماس عربی نیز دیده شده است . ◄ اعزاز. اکرام . احترام : چنان دان که بی شرم بسیارگوی نبیند بنزد کسی آب روی . فردوسی . ♦ امثال : مخواه آبروی مکاه . (از تاریخ گزیده ).