آب حیات
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ حَ) [ فا - ع. ] (اِمر.)<BR>۱- آب زندگانی ؛ گویند چشمهای است در ظلمت که هر از آن بنوشد عمر جاودان پیدا میکند، اسکندر و خضر به دنبال آن رفتند، خضر از آن آب نوشید و عمر جاودان یافت.<BR>۲- نوعی از شراب آمیخته به ادویة تند، ماءالحیات.<BR>۳- نوعی از مهرهها به رنگ زرد که زنان از آن دستبند و مانند آن سازند.<BR>۴- دهان معشوق.<BR>۵- سخن گفتن معشوق.<br>